آبی که از سرم پرید آب نبود
گلوله های همسنگرم بود که از کنار گوشم گذشت
سرم شلوغ است
و بمب های هسته ایی جهان اول
سر به سرم میگزارد
هرگز با دیکتاتوری مذهبی در اینجا بحث نمیکنم
چون به فکرش چپ زده ام
شعر کفری نمی سرایم
سرم شلوغ است
شبیه کوچه لیلامی
و در آن ازدحام سرگیچ کننده
چشمانم ترا میپاید
آهای هدایت
بوف ات کور خوانده است ما را
میخواهم اعتراف کنم
از داستان های کوتاه چخوف متنفرم
چون شبیه روزهای خوب کوتاه بود
سرم شلوغ است
شبیه کله پزی در زمستان
پاییز که میشود
سکوت میخواهم
تا در نُت های آرامش خودم را رها کنم
ولی
در من سکوتی سوت میکشد
شبیه قطاری در روز بارانی
و نگاه غریب مسافری در غربت
میان کدامین لحظه ها گمی؟
شب میرسد
و در این ازدحام مبهوت و گیچ
به تو فکر میکنم
که نشود فراموشم کرده باشی
دیوارهای اتاق پا می کشند و
ورق های شعرم شبیه وصیت نامه سربازی ست
که نخوانده باقی میماند زیر آوار
کتاب های قفسه اتاق آتش بازی براه میاندازند
و تمام نبودنت دورش میرقصند
سرم آنقدر شلوغ است
شبیه مندوی شهر ما
که بوی گند میدهد
و اذان مغرب را از دهن نصواری موذنی میشنوم
تهوع آور است
این شهر را
میخواهم بالا بیاورم
آدمیست دیگر
گاهی دلش ميخواهد هرکاری بکند
مثلا شاید در لحظه ایی که باید بخندد
میگرید
لباس هایم کفنی شده اند
که جسدی در آن نفس میکشد
زنده گی یعنی همین
مرده های متحرک
.: Weblog Themes By Pichak :.